اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...
اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....
اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...
اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...
اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...
اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬
مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.
نوشته شده توسط فاطمه در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 18:32 موضوع | لینک ثابت
دارم از تو می نویسم ای همه بود و نبودم ای تو آسمان احساس ای تو گرمی وجودم دارم از تو می نویسم ای یه لب، هزارتا خنده ای تو معنی رسیدن واسه ی دل دیوونم من تو رو نفس کشیدم توی آسمون عشقم من برات گریه ها کردم زیر این هلال مهتاب چه دعاها که نکردم واسه دیدن تو تو خواب دارم از تو می نویسم روی برگه های قلبم روزی صد دفعه نوشتم عاشقم، بی تو یه مرگم
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
عشق آميختن افروختن
يعني به هم عشق سوختن
چشمهاي يكجا يعني كردن
پر ز و غم دردهاي گريه
خون/ درد بيشمار
عشق من
يعني الاسرار
كلبه مخزن
اسرار يعني
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت
همه مي پرسند:چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلکش برگ
چيست در بازي آن ابرسپيد،روي اين آبي آرام بلند
که تورا ميبرد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش کبوترها
چيست در کوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر،نه به آب،نه به برگ،نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
نه به اين خلوت خاموش کبوترها...
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
من به هر حال که باشم
به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير تو ببند تو بخواه
پاسخ چلچله هارا تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش...
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت
نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ، نه تو را پس بدهم تو مرا گرفته اي يا من تورا، نمي دانم ولی می دانم عاشق همیم
نوشته شده توسط فاطمه در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

عاشق تنهایی
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY